زردی و بستری در بیمارستان
شب مادرشوهرم پیشم موند.طفلی مامانم حسابی خسته بود.هرچند تو خونه استراحت نکرده بود.خونواده همسری اونجا بودن.
قبل از ترخیصم گفتن باید دکتر بچه رو ببینه.از صبح احساس کردم کمی تو چشم آرش زرد شده.دکتر که اومد پرسید شیر میخوره.گفتم میک نمیزنه باید با قاشق بهش بدم!!
براش آزمایش نوشت.کارای ترخیص خودم انجام شد.جواب آزمایش که اومد گفتن هم زردی داره هم چون میک نمیزنه بایدبستری شه.
طفلکی آرشمو گذاشتن تو دستگاه.طاقت نیاوردم اونطوری ببینمش.زود اومدم بیرون زدم زیر گریه.هرکی منو میدید میگفت زردی که مهم نیست.گریه نداره.
پنج شنبه بیست و نهم آرشم بستری شد.
طفلکی آرشمو گذاشتن تو دستگاه.طاقت نیاوردم اونطوری ببینمش.زود اومدم بیرون زدم زیر گریه.هرکی منو میدید میگفت زردی که مهم نیست.گریه نداره.به مادشوهرم میگفتن نذار گریه کنه.اونم همش میگفت گریه نکن!!
سعی کردم جلوی همسری گریه نکنم ولی نشد.خیلی گریه کردم.همسری همش دلداریم میداد.بعد گفت نکنه چیز دیگه ایه به من نمیگین.گفتن نه همون زردیه.
گفتن امروز لازم نیست بمونین پیشش.فقط دارو میگیره.شیر لازم نداره.
منم برگشتم خونه دوش گرفتم یه کوچولو استراحت کردم دوباره رفتم بیمارستان.بخیه هام کم کم داشت دردناک میشد.
خیلی سخت بود پسرمو تو اون وضعیت ببینم.به دستش آنژیوکت زده بودن.صورتشو چنگ انداخته بود.ناخوناشو کوتاه کردم.ولی به سختی.بقیه شو پرستار کوتاه کرد.
دکتر گفت به باقالی حساسیت داره.یه برگه بهم داد گفت این داروهارو تا یه چند ماهی مصرف نکن برا بچه خوب نیست.اصلا تو خونه باقالی نبرین.گفت سه چهار ماهگیش این آزمایشو انجام بدین تا مطمین شین.کلی سفارش کردن.حسابی نگرانمون کردن.اینارو به همسری گفتم خیلی ناراحت شد.تو اینترنت دربارش خوند کلی بهم ریخت.
اصلا یادمون نبود که اون شب عیده.سال تحویل خیلی غمگین بودیم.گل پسریم تنهایی تو بیمارستان بود و ما هم خونه.
بعد از سال تحویل همسری رفت بیرون.گفت طاقت ندارم توخونه بمونم.
شب دوباره برگشتم بیمارستان یه سری بهش زدم و بغلش کردم.
روز بعد که رفتیم بیمارستان گفتن عفونت وارد خونش شده که نمیتونه میک بزنه.باید فعلا بمونه.دوره درمانشم پنج تا هفت روزه.دنیا رو سرمون خراب شد.
یکی گفت به خاطر زایمانه سخته که عفونت وارد خون میشه.همه نگاه ها سمت من برگشت که زایمان طبیعی رو انتخاب کردم.
من موندم بیمارستان.دکتر که دیدش دستگاهشو عوض کرد.زردیش یه درجه و خورده ای کم شده بود.خیلی رنگ صورتش بهتر شده بود.

ببین پسرم تو دستگاه بود چه ناز میخوابید.پرستار میگفت لوس میخوابه.

به هر سختی بود اون روزو شب کردم.به زور شیر می خورد.باید می چکوندم تو دهنش.دیدم اینطوری فایده نداره شیردوش گرفتم براش تو شیشه می ریختم.با شیشه خوب میخورد.قشنگ میک میزد.
رو دست و پاهاش همش جای آمپوله.کارم گریه کردن بود.نمیذاشتن کسی هم بیاد.فقط همسری میتونست کوتاه بیاد پیشم.
اول خیلی آروم بود.گذاشتنش تو این یکی دستگاه میخواست بیدار شه شروع میکرد گریه کردن با صدای بلند و دست و پا میزد.درش میاوردم و چشماشو باز میکردم کمی آروم میشد.سیر که میشد میذاشتمش رو تخت آروم اطرافو نگاه میکرد و بعد میخوابید.کنار چشمشم چنگ انداخته.

فدای پسر کوچولوم بشم که خودشو برای مامان موش میکنه.

.

ساعت شیش صبح خوابوندمش رفتم بیرون و برگشتم دیدم بچه رو بردن اونور.گفتن آنژیوکتش نشتی داره روشو عوض میکنیم.بعد که آوردنش دیدم آنژیوکتو زدن رو پاشو ازشم خون گرفتن.ولی خوشبختانه بیدار نشده بود.
دکتر که اومد گفت باید بمونه.زردیشم نسبت به دیروز تغییر نکرده.اون عفونتهاییم که فکر می کردیم نداره.تا اینجاش خوب بود.ولی اینکه باید بازم تو بیمارستان بمونم واقعا سخت بود.
همسری همش میومد بهم سر میزد و چیزایی که لازم داشتمو برام میاورد.از خونه برام غذا میاورد.غذای اونجارو دوس نداشتم.شب خیلی گریه کردم.واقعا طاقت نداشتم اونجا بمونم و آرشو اونطوری ببینم.مخصوصا که وقتی گشنه بود و گریه میکرد.
عصرش همسری شیرخشک براش گرفت.خیلی مقاومت کردم بهش ندم ولی نشد.
شب همسری دید حالم خیلی بده گفت برگرد خونه.براش شیرخشکو بذار میدیم پرستارا بهش بدن.هرچی با خودم کلنجار رفتم نتونستم جاش بذارم.یکی اومد دنبالمون گفت از بخش نوزادان خواستنتون.بدو رفتم دیدم بیدار شده گریه میکنه.دیروقت بود همسریو فرستادم خونه.خواست تو ماشین تو بیمارستان بمونه.
ساعت یک خوابوندمش.خودمم خوابیدم.ساعت پنج و ربع از صدای دست و پا زدنشا بیدار شدم.تا سیرش کردم و خوابید شد ساعت شیش و نیم.میدونستم ساعت شیش آزمایش داره.خواستم بگم تا بیداره ازش بگیرن ولی همه تو اتاقشون بودن.
رفتم بیرون و برگشتم دیدم پرستار داره ازش خون میگیره.آرشم حسابی گریه میکرد.دوباره خوابوندمشو خوابیدم.
شب به امید اینکه جواب آزمایش کشتش بیاد و خوب باشه همه وسایلمو جمع و جور کردم.
تا رفتم آبی به صورتم زدم و برگشتم دیدم همسری اومده.از بس گریه کرده بودم چشمام پف کرده بود.صورتم زرد شده بود.پاهامم بدجور ورم کرده بود.
همسری از پرستار پرسید جواب آزمایش زردیش چنده.گفت دو درجه بیشتر شده.شده نه.همونجا نشستم زدم زیر گریه.مامانمم اومد.گفتن جواب آزمایش کشتشم فردا آماده میشه.از ناراحتی نمیدونستم چی کار کنم.گفتم من دیگه نمیتونم تو بیمارستان بمونم.
یکی از پرستارا گفت که ببرینش خونه براش دستگاه بگیرین زود خوب میشه.گفت خودشم برای بچه ش همینکارو کرده.ما هم گفتیم هزینش هرچی باشه مهم نیست.فقط ببریمش خونه.دست و پاهاش همش کبود بود از بس ازش خون گرفتن.
دکتر که اومد گفتن ما بیرون بمونیم تا ویزیت کنه.تا دکتر کارشو انجام داد من کلی تو بغل مامانم گریه کردم.یه دفعه خانم خدمه ای که اونجا بود خندون اومد گفت مرخصه.دوباره از خوشحالی زدم زیر گریه.
کارای ترخیص تقریبا دو ساعتی طول کشید.ولی این بار خوشحال بودم.همش خدارو شکر میکردم.همسری هم وقتی تو اتاق زایمان بودم برام نذر کرده بودم هم برای آرش کوچولو.
همون پرستاره بهم گفت که چیا بخورم و چیا نخورم تا زردی آرشم زود خوب شه.
این پرستاره خیلی خوب بود.خدا ازش راضی باشه.
آرش یکشنبه سوم فروردین از بیمارستان مرخص شد.
این جای من تو بیمارستان بود.آرش تو دستگاه سمت راسته عکسه.منم رو این صندلیه تخت شو میخوابیدم.وسایلامم تو کمد زیر یکی از دستگاه ها که خالی بود میذاشتم.

یکی از سرپرستارا کلی حرف بارم کرد که اینجا جای موندن و خوابیدن نیست.باید اتاق شیردهی بگیری.
اتاق شیردهی طبقه بالا بود.گفتم من از کجا بفهمم بچه م کی بیدار میشه بیام پایین.محلش نذاشتم همونجا موندم.



زردی و بستری در بیمارستان
